اشعار دوستان
نگرشی به شخصیت زن در شاهنامه
فردوسی مقام و منزلت زنان را گرامی می دارد و از خرد ورزی، وفاداری، شرم و پاکدامنی، نیک اندیشی و کاردانی آنان سخن می گوید.
او برخلاف عرف زمانه، زن را بر اساس نوعیت ماده بودنش از جنس انسان متمایز نمی کند و از همین روست که حکمت شاهنامه نه به زن سالاری دچار می شود و نه زن ابزاری.
او از فرانک به عنوان مادری خردمند، ایثارگر و صبور یاد می کند؛ سیندخت را مادری مهربان و واقع بین، آگاه و هوشیار و سیاستمداری مدبر و شجاع می داند؛ رودابه را زنی سرشار از احساسات و عواطف لطیف زنانه، زنی وفادار به همسر، پاک و پر شور در عشق می داند؛ و گردآفرید را زنی پهلوان، چابک و با غیرتی شگرف تصویر می کند.
زن و مرد در شاهنامه هردو یکسانند و گاه در امر خطیری از زنان به عنوان رایزن استفاده می شود و چه بسا آنان با تیزهوشی مشکلات را از سر راه برمی دارند.
زنان شاهنامه از آزادی کامل بهره مندند. برخی در انتخاب همسر و برخی در گردش و تفریح.
مسأله حجاب و پوشیده موی بودن از خصوصیات دیگر زنان شاهنامه است. فردوسی بسیاری از زنان را بدین نام می خواند و از پاکدامنی آنان سخن می گوید.
زنان شاهنامه، سعادت خویش را در سعادت مردان خویش می دانند و هنگامی که با آزمایشی روبه رو می شوند، خوب شناخته می شوند و عاطفه و حساسیت آنان در دشواری ها آشکار می گردد.
تهمینه پس از مرگ سهراب بیش از یک ماه زنده نمی ماند. جریره پس از مرگ فرود خود را در کنار جسد فرزندش با خنجر می کشد. رودابه پس از کشته شدن رستم مدتی دیوانه می شود. کتایون پس از مرگ اسفندیار چنین حالتی دارد. شیرین نیز یعد از مرگ خسرو پرویز خود را بر سر نعش همسرش با خوردن زهر هلاهل می کشد.
البته مواردی وجود دارد که فردوسی چند تعبیر مخالف در مورد وصف زن آورده است:
در برخی از داستان ها آمده است که زنان توانایی حفظ راز را ندارند و نباید هیچ رازی را با آنان در میان نهاد. مثل داستان بیژن و منیژه.
گاهی دختران با رفتارهای بی آیین خود مایه ی سرافکندگی پدر می شوند.از این روی پدران به داشتن دختر دلگیر شده و آنان را بداختر می نامند:
{مرا گفت چون دختر آمد پدید ببایستش اندر زمان سر برید}
گروهی از زنان شاهزاده هستند که از میانشان چند نفر به مقام سلطنت رسیده اند. مانند: آزرمی دخت و پوران دخت.
عشق های شاهنامه در عین برهنگی بسیار پاک و بی آلایشند به جز عشق سودابه به ناپسری خویش. این عشق ها در همه جا به ازدواج می پیوندد و گاهی با رضایت پدر و مادر و مطابق کیش و آیین برگزار می شود.
ریخت شناسی ازدواج های شاهنامه
بررسی ساختارها، اشکال و عوامل مختلفی که در ایجاد صحنه های مشابه در عاشقانه ها نقش دارند:
1) بهار موسم عشق و عاشقی: با اندکی تامل در عاشقانه های شاهنامه، درمی یابیم که اکثر ازدواج ها و صحنه های عاشقانه در فصل بهار رخ داده است.
داستان های دلدادگی زال و رودابه؛ رستم و تهمینه؛ سهراب و گردآفرید؛ سیاوش و فرنگیس؛ بیژن و منیژه همگی در فصل بهار صورت گرفته است.
2) پیشگامان در اظهار عشق: یکی از خصوصیات بارز زنان در عاشقانه ها، حق اظهار عشق و پیشقدم شدن در همسرگزینی است. در ازدواج های موقت شاهنامه زنان نخست لب به سخن می گشایند و مردان را به خود جلب می کنند و به عبارت دیگر خود را بر آنان عرضه می دارند.
در ماجرای دلباختن تهمینه به رستم، این تهمینه است که نیمه شب بر بالین رستم می رود و عشق خود را بر او اظهار می کند.
همچنین در ماجرای بیژن و منیژه، این منیژه است که به طور اتفاقی بیژن را در زیر درخت سرو می بیند و دایه خود را می فرستد و بیژن را به خیمه ی خود فرا می خواند.
* گفتنی است که مردان پهلوان ایرانی هیچ گاه در امر زناشویی پیش قدم نمی شوند، زیرا خصلت جوانمردی این اجازه را به آنان نمی دهد. طبق این صفت پهلوان ایرانی حق ندارد به دنبال خواهش های نفسانی خود باشد؛ بلکه باید در راستای اهداف ملی گام بردارد.
3) گونه های دلباختن در شاهنامه: گاهی عشاق با شنیدن وصف زیبایی ها، پهلوانی ها و دلاوری های طرف مقابل بدو دل می سپارند و گاهی با نخستین نگاه.
تهمینه پس از آن که نیمه شب بر بالین رستم می آید، اعتراف میکند که صفات رستم را غایبانه شنیده و بدو عاشق شده است و با پروردگار خود عهد کرده که غیر از او جفت نگیرد.
در داستان سهراب و گردآفرید، گردآفرید در جامه مردانه به جنگ وی می آید، درگیر می شوند و سرانجام کلاهخود را از سر دخترک برمی گیرد. سهراب با دیدن جمال او، مهر وی را به دل می گیرد.
4) دلالگان در ایجاد روابط عاشقانه: در ازداوج ها وعاشقانه های شاهنامه در ایجاد روابط عاشقانه، معمولاً فردی میانجی است که به کار پیام رسانی بین عشاق می پردازد. در ازدواج ها معمولاً مردان، واسطه قرار می گیرند اما در روابط عاشقانه، دایگان، دلدادگان را به هم می رسانند.
5) جهیزیه، ارمغان و هدایای عروس و داماد: در عاشقانه ها و ازدواج های دائمی و رسمی، آیین جهیزیه و هدیه دادن وجود دارد. این هدایا می تواند گنج و زمین و تاج و نگین باشد.
6) عقد مطابق با کیش و آیین: گفته شد که عشق در شاهنامه همه جا به ازدواج می انجامد و ازدواج ها معمولاً با رضایت پدر و مادر و در صورت لزوم با آیین و کیش برگزار می شود. (به جز در مورد ضحاک).
احتمالاً ازدواج "برآیین" از عصر اسلامی تأثیر گرفته است و همین طور گفته شده در داستان تهمینه و رستم، ابیات مرتبط به آمدن موبد و خواستگاری از پدر الحاقی ست:
{بفرمود تا موبدی پرهنر بیاید بخواهد و را از پدر}
مراسم عقد معمولاً در منزل دختر صورت می گرفته، و سپس داماد، عروس را به خانه ی خود می برده است.
7) نقش نجوم در أمر ازدواج: در روزگاران باستان مردم معتقد بودند که ستارگان و اجرام آسمانی در سرنوشت آدمی تأثیر دارند. آنان با دستیاری ابزاری به نام اسطرلاب، سرنوشت آدمیان را بیان می کردند. برای انجام کارهایی چون تاجگذاری و جشن زناشویی از آن استفاده می کردند.
8) آزمایش و امتحان داماد: یکی از سنت های ازدواج در شاهنامه، آزمایش و امتحان است. یعنی برای اثبات شایستگی پسر در امر ازدواج، او را تحت آزمون های جسمانی و روحانی قرار می دادند.
در تقسیمبندی دیگر كه بر اساس تعداد افراد است نوع خانواده در شاهنامه گسترده است؛ بدین معنی كه مجموعهای است متشكل از پدر، مادر، فرزندان، پدربزرگها و مادربزرگها و در مواردی عمهها و عموها، داییها و خالهها. اگر چه ظاهراً در دوره تاریخی كمتر از خانوادهی گسترده سخن گفته میشود و ظاهراً در این دوره ساختار خانوادهها بر اساس تعداد اعضا، بیشتر هستهای است اما آنچه به عنوان یك كلیت بر شاهنامه از این نظر سایه افكنده است گستردگی خانوادههاست. وظایف افراد در خانواده نیز كاملاً مشخص و روشن است زنان معمولاً امور مربوط به خانه را انجام میدهند و وظایفی مثل نگهداری و پرورش فرزندان و رسیدگی به امور تغذیه و بهداشت خانواده را برعهده دارند و مردان نیز به وظیفهی خود كه تأمین امنیت افراد خانواده و تهیهی مواد غذایی مورد نیاز ایشان است واقفند. البته در مواقعی نیز زنان مشاوران بسیار خوبی برای مردان در امور سیاسی - در خانوادهی شاهی - هستند و قدرت استدلال خود را به خوبی به نمایش میگذارند ولی به هر ترتیب آن گونه كه باید از جایگاه والایی برخوردار نیستند اگرچه لیاقت خود را به خوبی به اثبات میرسانند.
فرزندان هم به عنوان اعضای جدید خانواده از اهمیت ویژهای برخوردارند. اگر چه در این كتاب از ارزشمندی فرزندان سخن گفته میشود و ظاهراً پدران از درگاه ایزد طالب فرزند میشوند اما كارهایی از این دست و یا تلاشی كه برای حفظ جان آنها میكنند بیشتر در مورد فرزندان پسر صدِ میكند، چرا كه تداوم بخش نسل و نژاد آنان خواهند بود و چنین صحنههایی را دربارهی فرزندان دختر نمیتوان مشاهده كرد. معمولاً تولد فرزندان با آداب ویژهای همراه است چگونگی رساندن مژدهی تولد به پدر یا نیا كه معمولاً با ساخت عروسكی به بالای او همراه است، طالعبینی وی، نامگذاری و آداب وابسته به آن همه نشان از اهمیت این موجود تازه وارد در خانواده دارد. معمولاً نامگذاری كودك به وسیلهی پدر صورت میگیرد مگر در مواقعی كه مادر یا نیای فرزند و یا موبد این وظیفه را برعهده بگیرد.
از دیگر مواردی كه معمولاً بدان توجه میشود انتخاب دایه یا پرستار برای نگهداری كودك است كه در مواقعی نیز كودك به سرزمینی دیگر فرستاده میشود. چنین رسمی با توجه به ساختار شاهنامه كه در آن وضعیت طبقهی حاكم به تصویر كشیده میشود در مورد اعضای این طبقه صادِ است چرا كه این شیوهی رفتاری با توجه به وضعیت مالی و اقتصادی مردم طبقات فرودست جامعه و نیز اینكه این كودكان در آینده امكان پیشرفت و وارد شدن به طبقه برتر را نخواهند داشت چندان عملی نخواهد بود و معمولاً پدر و مادر، خود وظیفهی نگهداری از فرزندان را برعهده میگیرند و پرورش كودكان پسر در سرزمینهای دیگر برای خاندان شاهی لازم به نظر میرسد چرا كه در سنین بالا وظیفهی حكمرانی را برعهده خواهند داشت تا مورد تعلیم و تربیت قرار گیرد. معمولاً آموزشی كه از آن سخن به میان میآید خاص فرزندان پسر است كه عبارت است از یادگیری مهارتهای جسمی مثل تیراندازی، سواركاری، كشتی گرفتن، شیوههای بزم و رزم و نخچیر و انواع بازیها و مهارتهای فكری نیز شامل آموزش متون و كتب دینی و گاهی نیز سیاستمداری (در دورة تاریخی) و اعتقادات و دین باوری است و با توجه به نظام مردسالار شاهنامه، دختران فقط باید در چارچوب خانه وخانواده تحت آموزشهای مورد نیاز یك زن از سوی مادر قرار گیرند. و معمولاً آموزگاری جز او نخواهند داشت لازم به یادآوری است كه اگرچه در این كتاب از انتخاب دایه، آموزش فكری و جسمی كودكان و دقّت و وسواس خانوادهها در این مورد سخن گفته میشود اما باید بدانیم كه این نكات دربارة طبقهی اشراف و مخصوصاً خانوادهی شاهی صدِ میكند هرچند با توجه به نكات ذكر شده میتوان نتیجه گرفت كه در سطوح پایین جامعه نیز اگرچه نه به دقت طبقهی مرفّه ولی در حدّی كه جامعه ضروری میداند به آموزش فرزندان توجه میشود.
از دیگر نكاتی كه در خانوادهها دقت بدان دارای اهمیت است تعامل رفتاری والدین و فرزندان است كه معمولاً با احترام بسیار از سوی فرزندان نسبت به پدر و مادر و همچنین اطاعت زن از مرد همراه است. البته در دورهی تاریخی نشانههای سركشی زنان و ناامنی عاطفی نیز به چشم میخورد. اگر قرار باشد آزادیی نیز در خانواده وجود داشته باشد میزان و چگونگی آن از سوی پدر تعیین میشود، ولی به طور كلی مردان بیش از زنان قدرت تصمیمگیری، شركت در مجالس مختلف، تفریح، كار، بازی و... را دارند و هرچه به دورهی تاریخی نزدیك میشویم میزان آزادی زنان بیشتر میشود، اما در هر صورت این مردان هستند كه نوع و میزان آزادی را تعیین میكنند.
ازدواج: پیوند زناشویی نیز در شاهنامه با آداب ویژه خود همراه است كه با توجه به اینكه در این كتاب طبقه اشراف مورد نظر است به چگونگی برپایی این آیین در میان این طبقه از جامعه پرداخته شده كه میتوان گونهی كمرنگ آن را در میان مردم سایر طبقات متصوّر شد. ازدواجها معمولاً بر اساس برخی قوانین داخلی صورت میگیرد؛ بدین معنی كه به طور مثال بر اساس شاخص مكان به ازدواجهای برون قبیلهای كه بیگانه همسری نیز نامیده میشود و درون قبیلهای كه میتوان آنرا پیوند با خویشاوندان نامید تقسیم میشوند. ازدواجهای برون قبیلهای در نتیجهی لشكركشیها و نبردهای پیاپی و آشنایی با ملل دیگر به وجود میآید اما در ازدواج درون قبیلهای معمولاً زن و مرد در یك قبیله و مكان زندگی میكنند و آداب مشترك و عقاید همسان دارند. تقسیمبندی دیگری كه در بررسی ابیات شاهنامه جلوهگر میشود دستهبندی ازدواجها بر اساس شاخص نژاد است كه به ازدواج همخون (ازدواج با محارم یا درون همسری) و ازدواج غیر همخون (ازدواج با غیر محارم یا برون همسری) تقسیم میشود. ازدواج با محارم ظاهراً بیشتر در طبقهی شاهی برای حفظ نژاد پاك و برتر صورت میگیرد و در میان ایشان امری پسندیده به نظر میرسد. پس میتوان احتمال این گونه همسر گزینیها را در میان طبقات دیگر هم داد. البته با توجه به اینكه برون همسری نیز امری عادی است این احتمال در بین مردم سایر طبقات كه حساسیت حفظ خون و نژاد مانند طبقهی شاهی در آنها وجود ندارد تا حدودی ضعیف مینماید.
بر اساس انگیزه هم میتوان ازدواجها را به سیاسی و عاطفی تقسیم كرد و طیف وسیعی از پیوندها را در زمرهی پیوندهای سیاسی قرار داد. این نوع از ازدواج فقط در میان درباریان به چشم میخورد و آن هم میتواند به دلیل نبردهای مختلفی باشت كه معمولاً با ممالك دیگر صورت میگیرد و در طی این حوادث دخترانی از شاهان سرزمینهای مختلف به نشان صلح و دوستی به دربار پادشاهان دیگر فرستاده میشوند تا در حقیقت گروگانهایی عاطفی باشند كه به ظاهر در نقش همسر انجام وظیفه كنند. در شاهنامه مردان اجازه دارند به هر تعداد كه مایل باشند همسر برگزینند،ولی ظاهراً زنان فقط یك همسر دارند و به زندگی با او پایبندند. به عبارت دیگر در شاهنامه چند زنی فراوان به چشم میخورد اما از چند شوهری خبری نیست. البته زنانی چون سودابه - در دورهی پهلوانی - كه عشق به سیاوش او را وادار به دور شدن از دایرهی عفاف میسازد؛ اگرچه سیاوش برای نجات از هوس او خود را به چنگال مرگ میسپارد و نیز گردیه را - در دورهی تاریخی - كه گستهم همسرش را به عشق پیوستن با خسروپرویز به دیار مردگان میفرستد، باید از این گروه مستثنی نمود.
ازدواج و آداب مربوط به آن با توجه به ساختار فرهنگی - محیطی ممكن است قدری متفاوت باشد، امّا به طور كلّی در آداب خواستگاری، جشنها، چگونگی و مدت زمان برپایی آن، جهیزیه و نوع آن كه معمولاً سهم الارث دختر از ثروت پدر است و نسبت به پرداخت آن حساسیت خاصی وجود دارد در جشنهای ازدواج لیستی از آنچه به دختر بخشیده شده به خانوادهی داماد ارایه میشودد، طالع بینی دختر و پسر و اینكه آیا این پیوند مبارك است یا نه، برپایی آزمون لیاقت و شایستگی و خردمندی برای سنجش میزان توانمندی داماد در همه جا تقریباً از یكسانی و مشابهت برخوردار است. بنابر آنچه بیان شد میتوان گفت ازدواج در شاهنامه امری خوشایند و مقدس است كه معمولاً با آداب ویژهای برگزار میشود و خانوادهی دختر و پسر سعی در برگزاری درست و به آیین آن دارند و اگرچه مثل سایر موارد، تصویری است دربارهی طبقهی بالای جامعه اما صورتی كمرنگتر و معمولیتر از آنرا میتوان در میان سایر طبقات و در بین مردم فقیر و اقشار ضعیف نیز متصور شد.
• اولين زن در شاهنامه *
در مورد حضور اولين زن در شاهنامه و صحبت درباره وي مي توان از زن مرداس تازي نام برد كه دختري جوان و زيبا بوده كه ضحاك عاشق وي مي شود و به همكاري شيطان پدر را مي كشد و اين زن را صاحب مي شود .(شيطان در لباس يك پيرمرد ظاهر مي شود.)
دومين زن در شاهنامه *
اين زن نتيجه طهمورث و نوه برادر جمشيد بليان و دختر كورنگ شاه است.دختري در زيبايي شهره افاق.جمشيد ر پي تعقيب ضحاك به قلمرو شاهي برادر زاده فرار و در پي ختستگي تعقيب وگريز و استراحت در زير درخت باغي خفته و دختر كورنگ وي را مي يابد و به جهشيد به خاطر زيبايي و ابهتش دل مي بازد .جمشيد خود را معرفي نمي كند و با دختر كورنگ ازدواج مي كند و ثمره اين ازدواج كيقباد است.
سومين زن در شاهنامه *
اين زن مادر ابتين زني شجاع و دلير بوده است كه به نزد ضحاك رفته و شكايت خويش را چنين بيان داشته كه تو تماكم قوم و خويش اين جوان را كشته اي اين را هم بكش. دل ضحاك به رحم مي ايد و ابتين را ازاد مي كند و او را به اين عنوان كه مادرش نان اور ندارد ازاد مي كند .
چهارمين زن در شاهنامه * فرانك*
اين زن در پي ازادي ابتين حضور مي يابد و در پي مباركبادها بر ابتين لبخند مي زند كه دختري بسيار جوان زيبا و خوش اندام بوده و نامش فرانك.
دختر خان قلعه اسمان گرد اين دختر شوخ چشم سياه گيسو كه خواستگاران بسيار دارد ابتين به وي دل مي بازد و از عشق و فراق وي در اندوه سختي فرو مي رود . مادر وي اندوه فرزند را تاب نمي اورد و به خواستگاري فرانك مي رود.و با كبر و غرور خان مواجهه مي شود هر چند كه مادر ابتين چنين چيزي را از قبل پيش بيني مي كند با سيلي بر گونه به خانه باز مي گردد .
مادر ابتين جاي سيلي را پنهان مي كند .اما ابتين به ماجرا پي مي برد و در عصبانيت بي حدي تصميم به مقابله با خان مي گيرد كه مادرش او را از تاين كار منع مي كند .در ان شب خان قلعه اسمان گرد جمشيد را به خواب مي بيند كه با عصبانيت وي را تهديد ميكند كه چگونه جرات كرده بر گونه عروس سيلي بزند و مي گويد به خدايي كه مرا به خاطر كبر از عزت به ذلت كشاند سوگند كه اگر دختر به ابتين ندهي تو را خواهم كشت .
جمشيد به خان مي گوي د از قلعه بيرون برو در زير فلان سنگ در فلان مكان قلاده اي جواهر نشان است كه من براي شكار به ان منطقه رفتم و سگم مرد.و ان را انجا دفن كرديم اين شير بهاي دختر توست .
از دختر تو فرزندي متولد خواهد شد كه ايرانيان را بايد نجات دهد و دست ظلم ظالمان را قطع كند .
صبح قبل از رسيدن خان مادر ابتين انجا بود .هر دو با هم سنگ را پيدا كردند و قلاده گرانبها را يافتند و خان دخترش را به همسري ابتين در اورد و فريدون زاده مي شود .
نقش حياتي كه فرانك ايفا مي كند نجات جان فريدون در بارداري است كه با زدن حقه بر سپاهيان ضحاك كه براي كشتن زنان باردار امده بودند.
هنگاميكه سپاهيان از پاره كردن شكم زنان باردار فارق شدند وقلعه را ترك مي كردند امير مردار عموي ضحاك در ميان خاكسترها زن جواني را ديد كه با رنگ زرد از مركب خود پاين امد و به ان زن جوان گفت :چرا اين است روزگار تو ؟گفت :من زني بيمارم كه بيماري ام سخت واگير دارد .مردم مرا طرد كرده اند چون جايي ندارم ناچار به اين تون حمام پناه اورده ام و در انتظار مرگ مي باشم .
امير دلش به حال اين زن سوخت و چند سكه نقره به درون كاسه انداخت و گفت:خدا مرگ ضحاك را نزديك گرداند كه اين ملت نجات يابند
(در ضمن چون فرانك در ماه هاي ابتدايي بارداري بوده برامدگي شكمش مكشوف نبود. )
فرانك كه زن باهوش وتوانايي بود ديگر قلعه اسمان گرد را جايي امن نديد با اجازه و كمك والدين به البرز كوه مي رود كه فرزند جمشيد تور از دختر كورنگ همچو پادشاه در انجا زندگي مي كند .
فرانك خود را معرفي مي كند و انان نيز تا زمان تولد فريدون از وي مراقبت مي كنند.بعد ازتولد فريدون چون فرانك شير نداشته تور نوزاد را به دست گاوچران زاهد خود مي سپارد .
فرانك را نيز كه همسرش را در پي فرار افراد ضحاك كشته بوده اند و اكنون بيوه بوده به همسري مي گيرد .
نكته:
عريان بودن زنان خدمتكار ضحاك كه با گرفتن قدرت توسط فريدون حجاب به انها بازگشته و عصمت خود را باز يافته.
زنان پنجم و شششم شهرناز و ارنواز *
اين دو زن در شاهنامه خواهران جمشيد شاه هستند و فردوسي انها را به عنوان همسران فريدون ذكر مي كند و اينكه قبل از قدرت گرفتن فريدون همسران ضحاك بوده اند و ضحاك نيز از اين مسئله به شدت خشمگين مي شود.
اما مسئله اي كه اينجا وجود دارد اين است كه به خاطر اختلاف سني فاحش ميان فريدون جوان در حدود چهل تا پنجاه ساله با خوهران هزار هفتصد ساله جمشيد كه امكان بارداري را غير ممكن مي گرداند زيرا فردوسي ذكر مي كند كه فريدون از اين زنان صاحب پسر مي شود .
براي احتساب سن اين زنان همين كافي كه جمشيد هفتصد سال حكومت و ضحاك هزار سال حكومت و با دو سال اختلاف سني تكليف مشخص است .
زنان هفتم و هشتم دختران ضحاك *
اين دو زن دختران ضحاك هستند كه فريدون براي انكه نخواسته انان مورد بي لطفي قرار گرفته و هم چنين با پدر خود نيز مخالف بوده اند و از روي عاطفه و احساس انان را به همسري مي گيرد .در ضمن انان داراي زيبايي خاصي نيز بوده اند . ازاين دو زن سلم و تور متولد مي شود .
زن نهم دختر تور ابن جمشيد*
كاوه به فريدون مي گويد زنان تو هر چه باشند از نسل ضحاكند و ريشه خوبي ندارند من به تو پيشنهاد مي كنم زني پاكزاد براي روشني چراغ زندگي خويش بگيري .فريدون اين پيشنهاد را قبول و با دختر تور ابن جمشيد ازدواج مي كند كه از اين زن ايرج متولد مي شود .
زن دهم يازدهم و دوازدهم دختران پادشاه يمن*
فريدون هنگامي كه پسرانش به سن ازدواج مي رسند تصميم مي گيرد سه دختر زيبا و نجيب را كه خواهرند براي پسرانش بگيرد و وزير خود را مامور اين كار مي كند . وزير به جستجو مي پردازد و پي مي برد كه پادشاه يمن سه دختر دارد كه در همه زمينه ها به خصوص در زيبايي سر امدند .شاه به حاكم يمن پيغام مي دهد كه دختران را امده كند پاد شاه يمن كه دختران را بسيار دوست مي دارد و نه طاقت دوري را دارد و نه مي خواهد كه قدرت با وجود پسران شاه ايران به دست فريدون بيفتاد با اين وجود از ترس قدرت شاه ايران دم بر نمي اورد .
در نحوه انتخاب دختران هر سه دختر را اماده مي كنند و بسيارزيبا مي ارايند .مجلسي اراسته و پسران شاه نيز نشسته قرار بر اين شد كهدخترا به نوبت وارد شوند و از برابر ابتدا سلم و بعد تور و بعد ايرج كه كوچكتر بوده بگذرند .خواهر بزرگتر وارد شده و بسيار زيبا سلم كه تا چشمش به او مي افتد دل مبازد و بي قرار همين را مي خواهم .خواهر دوم كه وارد مي شود ماهي است كه از اولي زيباتر تور نيز همان ابتدا در نهايت شوق وي را مي پسنددولي سلم در دل خود را لعنت مي كند كه چرا كمي تامل نكرده.خواهر كوچكتر كه وارد مي شود دل در دل ايرج نيست زيرا وي انتخاب ديگري ندارد .دختر كه حجاب را بر مدارد خورشيد تاباني است كه همچو الماسي مي درخشد ايرج نيز به دخترك دل مي بازد .دخترك كه از قبل وصف برتري و زيبايي ايرج را شنيده در كنار دلداده مي نشيند .ولي برادران در اتش حسد مي سوزند كه چرا عجله كرده و ان زيبا رو نصيب انان نگشته .و كوشش هاي وزير شاه يمن كه دختران حاكم را براي پسران خويش مي خواسته و سعي در كشتن پسران فريدون با سم داشته نيز بي ثمر مي ماند .
زن سيزدهم مهر جهان سوز*
مهر جهان سوز دختر الا پيسه جادو گر كه كلسم غول عاشق اوست و در بدخشان زندگي مي كند و از تور مي خواهد كه او را براي به دست اوردنش كمك كند و او هم هر كاري كه بتواند برايش انجام مي دهد . تور از اومي خواهد طورنگ فرزند كورنگ را بكشد .و به پسرش دستور مي دهد برود تا دختر جادوگر را بياورد اما وقتي با ان زيبا رو روبه رو مي شود خود عاشق وي مي گردد. و مخفيانه با او ازدواج مي كند . و زن را به دست همسر باغبان مي سپارد و خود راهي جنگ مي شود .
مهر جهان سوز از همسر باردار و پسري متولد مي شود كه او را افراسياب مينامند .
باغبان يكبار از قبل موضوع ازدواج پنهاني پسرش را به ملكه مي گويد اما مهر جهان سوز به موقع با جادوگري غيب مي شود.و ملكه باغبان را تنبيه مي كند .باغبان بار ديگر به دنبال انتقام جويي ملكه در هنگام تولد كودك باخبر ميكند و همسر باغبان كه در نهر مشغول شستن كودك است با شنيدن صداي اسب كودك را در نهر اب رها مي كند .مهر جهان سوز نيز خود را پنهان ميكند . بعد از رفتن ملكه مهر جهان سوز و همسر باغبان به دنبال كودك در مسير نهر مي گردند و به اسيابي ميرسند و از اسيابان جستجو مي كنند.اسيابان مي گويد: به اسيابم كودكي گير كرده بود كه ان را گرفتم و دفن كردم .
مادر به دنبال جاي دفن رفت تا كودك را از خاك بر ارد كه ديد سگي با توله هايش خاك را شكافته و كودك زنده در ميان توله هاست مهر جهان سوز كودك را در اغوش كشيدو نام او را پراسياب گذارد كه بعدا به افراسياب معروف شد.
زن چهاردهم و پانزدهم رودابه و سيندخت *
رودابه همسر زال و دختر مهراب كابلي بوده است و مادرش سيندخت .به علت روابط نزديك اين بخش با هم شرح داده شده است.
زال پسر سام نريمان براي اشنايي بيشتر با قلمرو فرمانروايي سفري را از كابل به مقصد هندوستان اغاز مي كند .مهراب پادشاه كابل كه به سام و پادشاه ايران منوچهر خراج مي داده از انان پذيرايي كرده و به مهماني دعوت كرده ولي زال به علت كافر بودن وي مهماني را نمي پذيرد و مهراب كابلي را دلتنگ مي سازد .
ولي سرداران در نزد زال از دختر مهراب كابلي تعريف ميكنند به خصوص از زيبايي و بلندي موي وي و حجب و حيائشو در ضمن از بزرگ منشي پدر رودابه زال را نديده بر رودابه عاشق و شيفته مي گردانند.
مهراب كابلي نيز در پي پرسش همسرش سيندخت در حضور رودابه با وجود دلتنگي نسبت به زال چنان صفاتي از زال بر مي شمارد كه رودابه نيز نديده شيفته زال مي گردد.
هر چه نديمه ها نيز سعي مي كنند رودابه را پشيمان كنند نمي توانند واورا از اين سودا سرزنش مي كنند و به مي گويند او پسري است كه در ابتدا پير به دنيا امدهاست.(به واسطه موهاي سفيدش).
با ديدن زال نظر نديمه ها نيز عوض مي شود .رودابه نديمه ها را مجبور مي كند به نزديك دشت گلي كه نزديك شكارگاه و اتراق زال بوده بروند تا بفهمند كه زال از او سخني به زبان مي اورد و ايا اصلا او را مي شناسد .نديمهها رفته و زال پنج دختر را شاد خنده كنان مي بيند كه درحال جمع كردن گل هستند و از سربازان خود مي پرسد كه اينها كيستند.سربازان از دختران مي پرسد كه شما كه هستيد و اينجا چه مي كنيد ؟نديمه ها در پاسخ مي گويند : خدمتكاران دختر حاكم كابل مهراب هستيم و امده ايم براي درست كردن تاج برايش گل جمع كنيم.در پي اين سخن زال پنج پرنده را در هوا با تير مي زند و در مجمري مي گذارد و به دختران مي دهد تا براي بانوي خود ببرند.به واسطه نديمه ها ان دو دلداده با هم قراري در كاخ گذارده و يكديگر را يافتند.
زال در نامه اي از پدر اجازه مي گيرد و درخواست خود را مبني بر ازدواج با رودابه مطرح مي كند و در نامه زيركانه پدر را خلع سلاح مي كند زيرا سام خود نيز به خاطر عشق و يافتن معشوق پانزده سال عمر خود را صرف كرده .سام در پي مشورت با موبدان و ستاره شناسان اينه اين ازدواج را نوراني و فرخنده مي بيندو اين اجازه را به زال مي دهد .
سيندخت مادررودابه از رابه پنهاني وي با زال اگاه مي گردد و او را به شدت تنبيسه مي كند .ولي رودابه در جواب مادر مي گويد : كه هر دو خواستار هم هستند و سام نريمان پدر زال نيز موافق است .
پنهان كاري و راز داري مادر و فرزند مهراب را نيز به شك مي اندازد و در پي پرس و جو مهراب سيندخت اعتراف مي كند واو بسيار عصباني مي شود اما سيندخت با فراست و زيركي او را ارام مي كند وبابيان موافقت سام موجب خشنودي او را فراهم مي اورد.
راسخ بودن رودابه مهراب را مجبور ساخت تا صحبتي را با وي داشته باشد . مهراب به دخترش گفت:ازدواج تو با زال خطرناك است گر چه زال مرد بزرگي است . اما رودابه چشم بر زمين دوخت و سرخ گشت . مهراب كه ديد چاره اي نيست گفت:رودابه پناه بر يزدان پاك مي برم و سكوت كرد .
خبر دلدادگي به منوچهر مي رسد و شاه به شدت عصباني مي شود و به سام دستور لشكر كشي مي دهد و مي گويد رودابه از تبار ضحاك است و اين ازدواج شوم و در حرف خود پافشاري مي كند .سام به كابلستان لشكر كشي مي كند و در انجا خيمه مي زند .مهراب به شدت عصباني مي شود و سيندخت را سرزنش مي كند كه به دختري كشورمان نابود خواهد شد .بايد او را از همان ابتدا سر مي بريدم . رنگ از رخساره سيندخت اين زن دانا رفت و به همسرش گفت:من پيش سام مي روم اما به شرطي كه هرذ چه از هدايا خواستم با خود ببرمم .مهراب با درنگ قبول كرد و سيندخت با جسارت تمام در صف دو ميل از هدايا در پيشاپيش به نزد سام رفت و در يك سخنراني جسورانه و زيركانه سام را تحت تاثير قرار دادو رضايتش را گرفت و سام نيز در جبران هدايايي براي عروس خويش رودابه فرستاد و به سيندخت گفت كه نگران نباش بلراي رضليت شاه نامه اي نوشته ام و زال داده ام تا نزد شاه برد .اين بانوي جسور نيز شاد و سر فراز نزد همسر و دختر بازگشت.
ازدواج زال و رودابه نيز با تشريفات تمام و اراستن رودابه توسط سيندخت انجام گرفته و او را چون ماهي در پس ابر حجله به دور از چشم دشمنان قرار داده است.
بارداري رودابه نيز همه را نگران كرده و در هنگام به دنيا امدن كودك تمامي پزشكان و قابله ها در ماندن و رودابه در حال مرگ زال را خواستار شده زال با ديدن حالت مرگبار رودابه اهي جگر سوز از سينه بر اورد و به ياد سيمرغ افتاد و پرش را اتش زده و از او كمك خواست سيمرغ به وي گفت به رودابه شراب فراوان بنوشان تا درد را حس نكند و پهلوي او را چاك زنند و كودك را بگيرند و گياهي را با شير و مشك كوبيده در سايه خشك كنند و بر پارگي بگذارند و پر مرا در شبر بزنند و بر زخم بكشند كه او نجات خواهد يافت .رودابه تا سه سالگي وظيفه تربيت وي را بر عهده داشته و از ان به بعد گودرز سپرده مي شود .
زن شانزدهم گل اندام *
گل اندام خواهر شاه ايران كيقباد به همراه همسر و دو فرزند شاه و برادر بزرگ شاه هرمزان گرفتار افراسياب مي شوند كه در پي شكستي به توران بر مي گشت. گل اندام از حضور يك سيستاني اگاه ميشود و از وي مي خواهد كه خبري براي رستم برد نادانسته كه وي خود رستم است . رستم انها را نجات مي دهد و در پي فرار و سفر چهار روزه و سوار بر اسب و پاي خونين گل اندام در جايي خيمه زده تا استراحت كنند ولي در هنگام نگهباني نوبت گيو خواب بر او چيره مي شود و افراسياب به دنبالشان انها را در خواب مي باد و به رسم مردانگي انها را نمي كشد و اين كار را نامردي مي داند و فقط گل اندام را با خود مي برد و به والي شهر مي سپارد . رستم در پي نجات گل اندام به نزد والي مي رود .والي به رستم زهر مي دهد و رستم در دم وي را با شمشير مي كشد و سوار بر اسب به سوي بيابان مي تازد كه بي هوش مي شود و در بيابان بر زمين مي افتد . زال كه به همراه گودرز به نزد باقي مي ايد در راه تك سواري مي بيند و رخش را شناخته و رستم را يافته با حال وخيم و با درمان وي توسط يك پير حكيم با كرامات رستم بعد از چهاره ماه و ريختن موي سر و ابرو خوب مي شود . بعد از يك هفته كه رستم حالش بهتر مي شود از لشكرگاه بيرون مي رسد و در كنار جوي قدم مي زد كه در مسير نهر اب به باغي مي و در پي اتفاقي گل اندام را يافته و او را نجات داده و وي را از شاه خواستگاري مي كند . و با او ازدواج مي كند .رستم از او صاحب دو فرزند مي شود به نام هاي گشسب بانو زرسب بانو.
زن هفدهم تهمينه همسر رستم و مادر سهراب *
تهمينه زن دوم رستم دختر شاه سمنگان و خواهر ژند رزم است .رستم بعد از اوردن شاه كاووس به دربار ايران نزد خانواده برگشت ولي دلگير و غم گين شد و قصد شكار كرد و در پي شكار او اتفاقاتي كه رخش به وجود مي اورد وبه دنبال مادياني مي رود در شهر سمنگان رعب و وحشت ايجاد مي كند و چند نفر را زخمي مي كند و مي كشد . در پي رخش و باز پس گرفتنش رستم با شاه سمنگان پسر و دخترش اشنا مي شود . در ابتدا به خاطر كارهاي رخش قصد جان رستم را مي كنند ولي بعد پشيمان مي شوند و به اشتباه خود پي مي برند ولي رستم خود را معرفي نمي كند .در پي گرفتن رخش و برگشتن رستم مهمان پسر شاه سمنگان مي شود .تعريف و تمجيد رستم كه به گوش تهمينه دختر شاه مي رسد شبانه به بالين رستم مي رود و عشق خود را ابراز مي دارد و پسره شاه كه در پي بردن اب به بالين رستم است خواهرش را مي بيند وصحبت ها را مي شنودو از جوانمردي رستم اگاهي يافته و و از صحت و پاك دلي خواهر اطمينان مي يابد و به رستم در اين وصال كمك ميكند . از سوي ديگر افراسياب و بهمن و قراخان محافظان وي خواهان تهمينه هستند. شاه از ترس ابرو و فرار تهمينه رستم را مي ازمايد .در اين ازمايش قراخان و بهمن به رستم حمله مي كنند ولي او پيروز مي شود و با تهمينه ازدواج مي كند .در هنگام عقد تهمينه از رستم مي خواهد كه خود را معرفي كند و بگويد نژادش چيست ولي رستم سر بر مي تابد و رازش را پنهان مي كند .تهمينه سهراب را باردار مي شود .
در پي كشته شدن بهمن افراسياب مشكوك مي شود كه بهمن ياغي
را فقط رستم مي توانسته كشته باشد. رستم نيز در پي خوابي به ايران مي رود. افراسياب نيز سمنگان را محاصره ميكند .سهرم شاه سمنگان را به همراه پسرش ژنده رزم را دست بسته مي برند. ولي تهمينه با زيركي از باغ به وسيله اسبي با وجود بارداري در ماه اخر فرار مي كند و از شهر بيرون و به بيشه اي مي رسد و در انجا كودكش را به دنيا مي اورد . سپاهيان به دنبال تهمينه و او كودك به اغوش سوار بر اسب فرار مي كند و مدت سه ساعت به دنبالش مي تازند تا به بلندا مي رسد و بالا مي رود و فقط اب دريا را مي بيند . سوار جواني به سويش مي تازد ان چنان سرعت دارد كه تهمينه از ترس بر خود كه مي لرزد و فقط از يزدان پاك كمك مي خواهد .سوار از سرعت زياد با سر بر زمين مي خورد و سرش به سنگي مي خورد و مي ميرد . سپرش بر زمين مي افتد . تهمينه به سرعت كودك را در سپر مي گذارد و به اب مي اندازد و
خود نيز از ناچاري به اب مي زند و در ساحل به خشكي مي رسد و از لطف خدا كودك را نيز در ساحل مي يابد. در جنگل شيري به او حمله مي كند و گويي طوله اش مرده است و چون تهمينه شيري ندارد كودك اتفاقي از پستان حيوان شير مي خورد و شير او را به دهان گرفته و به لانه مي برد و از ان نگهداري مي كند . بعد از هفت الا هشت الا ماه رستم به خواب تهمينه مي ايد و به او مي گويد در خلاف جهت باد كودك را بر دارد و فرار كند تا شيرها بويش را نگيرد و مزاحم نشوند تهمينه نيز چنين ميكند و از خشكي به بيابان مي رسد و قافله اي را مي يابد و به او جايي و غذايي ميدهند و به همراه قافله به طغرل ياغي سركش كه توران تبعيد شده بر مي خورد و به كمك وي پدر و برادر را ازاد كرد و مردانه و زيركانه با صد و هشتاد شتر و سلاح در صندوقها پنهان و 25 مرد رزم كه هر يك صد نفر را حريف بوده به همراه طغرل تيغ زن به جانب بلخ حركت مي كنند و در پي يك معامله زيركانه پدر و برادر را از زندان ازاد و به سمنگان باز مي گردند .و تهمينه در بازگشت سر لشكري كه او را از سمنگان تعقيب و مجبور به فرار كرده را كشته و با استقبال مردم از سهرم شاه و باقي باعث شد كه افراسياب دست از سمنگان بكشد . در پي رشد يافتن سهراب و در يك اتفاق و در مستي طغرل استاد خود را مي كشد .و خشم تهمينه براي يافتنش كه مانع وي مي شوند . در مقابله با تورانيان و سرلشگرشان بارمان تهمينه نقشه اي ميكشد خود و پانزده مرد را به جاي سرداران ايراني جا زده نقشه خوب پيش ميرود تا اينكه يكي از افراد نام خود را فراموش مي كند و سردار لشكر شك ميكند و حيله را مي خواند و به تهمينه حمله مي برد و با سه ضربه بر فرق شانه و كمر وي را زخمي مي كند و اسب از ميان تورانيان به همراه سوار به صحرا مي تازد .باقي را قتل عام و مي كشند . تهمينه در بيابان به ايل چادر نشيني بر مي خورد كه كه زخم هاي او را با گياهان داروي مداوا مي كنند .وجود زنان كمان دار تهمينه را در انجا پاي بند مي كند .انان مهارت خويش را نشان و و تهمينه را زني شجاع مي يابند .از سوي ديگر سهراب كه به دست عاملان افراسياب به وسيل حقه بيهوش و به وسيله شش هزار سوار به بلخ برده مي شود توسط تهمينه و دختران كمان دار نجات مي يابد .در پي مرگ سهراب توسط پدر تهمينه با خشم تمام به زابل مي رود و تيغ را به سمت رستم مي گيرد ولي زال مانع مي شود . تهمينه نيز بعد از مرگ سهرب اندك زماني زنده مي ماند و طبق اسناد يك سال بعد وفات مي يابد.
زن هجدهم گشسب بانو دختر رستم و همسر گيو *
گشسب بانو دختر رستم نيز نمونه زني دلير كه شانه سهراب را شكسته و در يك امتحان از سوي رستم او را تا مرز شكست پيش برده ولي رستم خود را نمايانده و غائله ختم يافته .و در يك امتحان فقط گيو با سن و سال زياد توانست وي را در كمان كشيدن شكست دهد و همسر وي شود زيرا او خواستگاران بسيار داشته است. در پي اين ازدواج بيژن متولد گرديد.
زن نوزدهم سودابه همسر كيكاووس شاه ايران *
سودابه بعد از تولد سياووش از دختر يك مرد مسيحي زاهد به نام گل اندام متوجه مهر و علاقه شاه به اين كودك كه نتيجه ازدواج او با گل اندام است مي شود و موقعيت فرزند خود را در خطر مي بيند و مي فهمد كه در صورت وجود سياووش تخت شاهي به فرزند او نخواهد رسيد و با حيله اي شاه را وادار مي كند كه سياووش را به زابل نزد رستم براي تعليم و تربيت بفرستد .در اين بين سودابه حتي يك بار با سم سعي مي كند سياووش را در كودكي بكشد كه خدمتكار مامور به اين عمل وجدانش راضي نمي شود و به رستم خبر مي دهد كه كودك را از دربار دور كنيد كه كشته خواهد شد . زماني كه سياووش در هجده سالگي با وجود تمام زيبايي نجابت رعنايي و مردانگي به ديدار پدر مي ايد سودابه به او دل مي بازد و از تمامي شيوه ها براي به دام انداختن سياووش سود مي جويد اما موفق نمي شود .سياووش نيز در همان اولين ديدار به نيت زشت سودابه پي مي برد . با وجود تمام سر باز زدنها و خوداريها از سوي سياووش از ديدار با سودابه بلاخره نابخردي شاه باعث مي شود تا سودابه با نمايشي در كاخ خود سياووش را به دام اندازد .سودابه با ايجاد يك صحنه ساختگي مبني بر اين كه سياووش قصد تجاوز به او را داشته و او را كتك زده و سيلي بر او زده و باعث كشته شدن و سقط دو كودك او گشته است . سودابه با كشتن دو كودك دوقلو و نهادن انها در تشت به واسطه مادر ان دو كودك و فريب شاه به حاملگي خويش شاه را نسبت به سياووش بدبين ساخت. شاه چاره كار را به ازمايش مي بيند و به وسيله اتش شاه سياووش را ازمايش و او روسپيد از اين ازمايش بيرون امده و سودابه در نهايت شرم موي خود را مي كند . شاه نيز با نارضايتي تصميم به دار زدن سودابه مي گيرد ولي سياووش كه مي بيند قبل از دار زدن سودابه شاه نيزمي ميرد ازپدر مي خواهد كه او را ببخشد شاه نيز با خوشحالي به بهانه تقاضاي ببخشش پسر سودابه را ازاد و روانه كاخ مي كند.اما سودابه مكر خويش را ادامه و به بهانه تصاحب تخت شاهي توسط سياووش وي را از دربار و نزد شاه دور مي سازد .در اثر اين بي لياقتي از سوي شاه سياووش توسط افراسياب كشته مي شود و رستم كه نيز همه اينها را ازبي لياقتي شاه و هوس بازي يك زن مي بيند به سمت دربار مي رود و بعد از شماتت بسيار شاه به كاخ سودابه مي رود و هر چه خدمتكاران سعي مي كنند سودابه را پنهان كنند او قبول نمي كند و رستم نيز سر مي رسد و او را با خنجر مي كشد و جنازه او را پيش پاي كاووس شاه مي اندازد و به توران زمين لشكر مي كشد
برای اثبات جایگاه والای زن در عقاید ایرانیان باستان و اوستا میتوان به وجود ایزدبانوهای متعددی چون آناهیتا، میترا و اسپندارمند اشاره کرد که هر کدام با روش و تدبیری خاص، ادارة بخشی از امور جهان را به عهده داشتهاند. همچنین با بررسی نقش و موقعیتهای مختلفی که زنان در شاهنامه دارند، میتوان اذعان کرد که نهتنها فردوسی بنا بهنظر برخی محققان زنستیز نیست بلکه برای زن آنقدر ارزش قائل است که در فضای مردمحور حماسه به او فرصت رشد و پیشرفت میدهد. به یقین میتوان گفت که از میان 300 زنی که فردوسی در شرایط متفاوت به آنها پرداخته است، تنها سودابه دارای نشانههایی از پتیارگی و جهیوارگی است و باقی زنان، اگرچه گاه نقشی منفعل و غیرفعال دارند، همواره دارای صفاتی همچون شرمگینی، زیبایی و خوشمنشیاند. مهمترین کارکرد و وظیفة زنان در شاهنامه به دنیا آوردن فرزندان پسری است که در تعیین مسیر حرکت حماسه بسیار مؤثرند؛ همچون رودابه که رستم را به دنیا میآورد و کتایون که اسفندیار را. اما در کنار اینان هستند زنانی که نقشی فعال و تعیینکننده در پیشبرد داستانهای شاهنامه دارند. برای مثال سیندخت، همسر مهراب کابلی، آنقدر در ماجرای ازدواج دخترش رودابه فعال است که بهتنهایی با سام به مذاکره میپردازد یا گردآفرید که مردانه به میدان میتازد و درسی عبرتانگیز به سهراب میدهد. در داستان سیاوش، ظهور و حضور 5 زن دیده میشود که هرکدام بهنوعی گوشهای از سرنوشت اندوهبار او را رقم میزنند. در این مقاله به بررسی و تحلیل کردارهای هریک از این زنان ـ مادر سیاوش، سودابه، جریره، فرنگیس و گلشهر ـ خواهیم پرداخت.
مادر سیاوش مادر سیاوش در شاهنامه حضوری بسیار کمرنگ اما مؤثر دارد. گیو و توس، پهلوانان کاووس، بهطور اتفاقی این دختر زیبا را مییابند. آنان که از زیبایی وی به شگفت آمدهاند، از نژادش میپرسند و او خود را خویش گرسیوز معرفی میکند. میان پهلوانان بر سر بهدست آوردن دختر اختلاف میافتد تا آنجا که تصمیم میگیرند داوری نهایی را به شاه بسپارند. اما کاووس نیز با دیدن دختر در اندیشة تصاحب او برمیآید:
بدو گفت روی و موی و نژاد همی خواستی داد هر سه به باد به مشکوی زرین کنم شایدت سر ماهرویان کنم بایدت1
دختر نیز در انتخاب خود به بیراهه نمیرود و از میان بزرگان و پهلوانان، شاه را برمیگزیند:
چنین داد پاسخ که دیدم تو را ز گردنگشان برگزیدم تو را2
بت زیبارو به حرمسرای کاووس میرود و دیری نمیگذرد که کودکی زیبا به دنیا میآورد که نامش را سیاوش مینهند. از اینجا به بعد، دیگر هیچ حرفی از این زن در ابیات شاهنامه به میان نمیآید؛ گویی رسالت او تنها بار گرفتن از شاه و به دنیا آوردن سیاوش، آرمانیترین و مقدسترین شخصیت شاهنامه، بوده است. سیاوش که خود مظهر مهربانی و عدالت است نیز هیچگاه از این مادر گمنام سخنی به میان نمیآورد. مادر سیاوش هم همچون خود او از سبکسری و بیخردی پدر، که همواره مست و از خود بیخود است، به جناح مقابل یعنی سرزمین ایران پناه میآورد و در آنجا خویشکاری (وظیفة) خود را به انجام میرساند و سپس ناپدید میشود؛ سیاوش نیز چون او از خاممغزی و بیکفایتی کاووس به جناح مقابل یعنی سرزمین توران پناه میبرد. در متون تاریخیِ ایران پس از اسلام، تنها در تاریخ ثعالبی مرگ مادر سیاوش اعلام میشود و این در حالی است که از نحوة پیدا شدن این زن و ازدواج او با کاووس هیچ اطلاعی بهدست نمیدهد.3 در میان دستنویسها و نسخههای متعدد شاهنامه نیز تنها در دو نسخة لندن و لنینگراد مرگ مادر سیاوش دیده میشود که آن هم بهنظر دکتر خالقی الحاقی است و هیچ اصالتی ندارد.4 پس از به دنیا آمدن سیاوش و ناپدید شدن مادر او، هیچ زنی را تا ظهور سودابه، که بهطور ناگهانی سیاوش را میبیند و بر او عاشق میشود، در روند داستان نمیبینیم. بهنظر دکتر خالقی، سودابه و مادر سیاوش هویتی مشترک دارند و در واقع یکی هستند، و احتمالاً در منبع اصلی فردوسی یعنی شاهنامة ابومنصوری هم به همین گونه بوده است. اما از آنجا که در دورههای بعد، دیگر عشق اینگونة مادر به فرزند منسوخ شده است، مادر دیگری از سرزمین توران برای سیاوش فرض کردهاند. با پذیرفتن این نظر که تا حد زیادی منطقی و عقلانی بهنظر میرسد، و با در نظر داشتن این نکته که در دوران پیش از اسلام، ازدواج با محارم امری پذیرفتنی و طبیعی بوده است، میتوان مادر سیاوش را همان سودابه دانست که با دیدن فرزند جوان و زیبای خود، به او دل میسپارد و با امتناع سیاوش، که به شاه و نگه داشتن حرمت او پایبند است، مواجه میگردد.5
سودابه فردوسی در شاهنامه، از میان زنان متعددی که نام میبرد، تنها شخصیت سودابه را منفی و درخور سرزنش معرفی میکند زیرا او را منشأ فاجعة مرگ سیاوش میداند. دکتر بهار معنی واژة سودابه را «آب افزودنیبخش یا آب سودبخش» حدس زده6 است. یوستی معتقد است که اصل واژه عربی است که در آن «ع» به «و» تبدیل شده و صورت «سودابه» را بهوجود آورده است. بهنظر او، صورت اوستایی این واژه احتمالاً Sutawanhu است.7 در واقع، بهواسطة سودابه است که سلسلة متناوبی از جنگ و کشتار میان ایران و توران بر سر خونخواهی سیاوش درمیگیرد. او یگانه دختر پادشاه هاماوران است که کاووس با شنیدن آوازة دلآرایی و زیباییاش به او دل میبازد و او را سوگلی دربار خود میکند. سودابه برای اینکه به همسری کاووس درآید، برخلاف عقیدة پدر عمل میکند. او کاووس را شاه جهان میداند و این در حالی است که کاووس هرگز مرد دلخواه او نبوده است. از این انتخاب میتوان گمان کرد که سودابه عاشق پادشاهی است نه پادشاه زیرا او همواره بر آن است تا ارزشهای اجتماعی روزگارش را در خود تقویت کند. در دربار پدر آنقدر عزیز است که همه، با وجود وقوف بر اشتباهش در انتخاب، به خواستهاش تن میدهند و اکنون میخواهد در دربار کاووس نیز از همه بالاتر باشد و حرف اول و آخر را او بزند. پس کاووس فرتوت و سبکسر و بیخرد نمیتواند همسر دلخواه او باشد، لذا آمادگیهای روانی و زندگی در دربار شاه مقدمهای است برای شیفتگی و دلباختگی او به سیاوش، چنانکه در همان نگاه اول فریفتة او میشود:
برآمد بر این نیز یک روزگار چنان بُد که سودابة پرنگار ز ناگاه روی سیاوش بدید پراندیشه گشت و دلش بردمید8
سودابه پنهانی شخصی را به نزد سیاوش میفرستد تا او را به شبستان بخواند، اما سیاوش از همان ابتدا به نیت پلیدش پی میبرد و از این کار امتناع میورزد. او بار دیگر به مکر و حیله توسل میجوید و نیمهشبی، در اندیشة فریفتن کاووس، هر هفت کرده به نزد او میرود تا دل شاه را برای فرستادن سیاوش به شبستان خود نرم کند. سودابه این بار هم از رفتن سیاوش به شبستان ناامید میشود. پس بار دیگر بزمی خوش میآراید، جامهای زربفت و خوشنگار بر تن میکند و تاجی زرین بر سر مینهد و بر تخت مینشیند و سیاوش را به مجلس خود فرا میخواند و به بهانة عشقی مادرانه، او را تنگ در آغوش میگیرد و بر او بوسه میزند. سیاوش برای اینکه خود را از این دام اهریمنی رها سازد، پیوند با یکی از دختران سودابه را میپذیرد ولی همسر شاه او را از این کار هم بازمیدارد:
نگه کرد سودابه خیره بماند به اندیشه افسون فراوان بخواند که گر او نیامد به فرمان من روا دارم ار بگسلد جان من بد و نیک و هر چاره کاندر جهان کنند آشکارا و اندر نهان بسازم گر او سر بپیچد ز من کنم زو فغان بر سر انجمن9
سرانجام سودابه تمنای دل پرگناه خویش را آشکارا با سیاوش در میان مینهد و او را از فرجام ناخجستة کار بیم میدهد. اما سیاوش، در نهایت پارسایی و خویشتنداری، از خیانت به پدر سر باز میزند. آتش انتقام در دل سودابه زبانه میکشد، شیونکنان جامه چاک میزند و چهره میخراشد تا دامن شاهزادة جوان را به تهمت خیانت آلوده کند:
بدو گفت من راز دل پیش تو بگفتم نهان از بداندیش تو مرا خیره خواهی که رسوا کنی به پیش خردمند رعنا کنی بزد دست و جامه بدرید پاک به ناخن دو رخ را همی کرد چاک برآمد خروش از شبستان اوی فغانش به ایوان برآمد به کوی10
سودابه پس از آنکه بیمهری سیاوش را میبیند، خروشان و دادخواه، شاه و درباریان را به خلوتسرای خویش میخواند. کاووس وقتی این صحنهسازیهای سودابه را میبیند، کارآگاهان را به چارهجویی فرامیخواند و بر آن میشود تا با گذر دادن سودابه از میان دو کوه آتش، گنهکار را با «ورِ گرم» بیازماید ولی سودابه همچنان از سر بدکنشی و انتقامجویی خواستار گذشتن سیاوش از آتش میشود. گذشتن سیاوش از آتش، گناه سودابه را آشکار میکند؛ از این رو، سودابه برای رهایی از کیفر سنگینی که پیش رو دارد، در گفتوگو با کاووس، نجات سیاوش را نتیجة افسون زال میشمارد. به سزای اینهمه نیرنگ و نابکاری که سرانجام به آوارگی و کشته شدن سیاوش و جنگ بزرگ ایران و توران میانجامد، رستم جهانپهلوان، کینهخواه به بارگاه کاووس میتازد و سودابه را مویکشان از تخت شاهبانویی به تختة انتقام میافکند و با خنجر او را از وسط به دو نیم میکند. کاووس نیز که تحت تأثیر هیبت رستم و احساس او نسبت به سیاوش قرار میگیرد، هیچ واکنشی در مقابل این عمل نشان نمیدهد. مضمون زنی که اسیر عشق پسرخواندة خود میگردد تازه نیست و در ادبیات مذهبی، ایرانی و غربی با روایتهای کم و بیش یکسان آمده است. زلیخا، سودابه و فدر11 هر سه زنانی متمول و متشخصاند که دل به پسرخواندة خود میبندند و عاقبت رسوا میشوند. با مطالعة سرگذشت هریک از این زنان، بهراحتی میتوان دریافت که سودابه از همه حیلهگرتر و مکارتر است و در حیلهگریهای خود تا آنجا پیش رفته که برخی او را جزو دیوان و دروجان بهشمار آوردهاند. دکتر دوستخواه نقش او را در داستان سیاوش معادل نقش «جهی» در برانگیختن اهریمن به ویران کردن قلمرو اهورامزدا میداند.12 در شاهنامة فردوسی با دو سودابة کاملاً متفاوت روبهرو هستیم؛ یکی دخت شاه هاماوران که باهوش، صاحبنظر، فداکار و شجاع است و برای همسرش به پدر، وطن و آزادیاش پشت پا میزند و مرگ و اسارت را به جان میخرد تا غمگسار همسرش شود، و دیگری سودابة پلید، خودکامه و شهوتران. در شاهنامه و در افکار عامه بیشتر به جنبههای شخصیت سودابة دوم پرداخته شده تا حدی که آن دیگری بهکلی محو گشته است. در اوستا نام و نشان و ردپایی از سودابه نیست، درحالیکه در متون پهلوی ازجمله بندهش13 و در تمامی داستانهای تاریخی که بعد از اسلام نوشته شدهاند، او عامل اصلی شهادت ناجوانمردانة سیاوش معرفی میشود. سیاوش اگرچه به انتخاب خود به سرزمین توران میرود و گرفتار حسد و کینة گرسیوز میشود، اما دلیل اصلی این کوچ را میتوان فضای تنگی دانست که سودابه در ایران و در دربار کاووس برایش ایجاد میکند. عشق سودابه به سیاوش را نمیتوان از انواع عشقهای متعارفی دانست که در فضای وسیع شاهنامه وجود دارد زیرا او به محض مقاومت سیاوش به فکر انتقام میافتد و تمامی اندیشة اهریمنی خود را به اجرا میگذارد.
جریره جریره دختر ارشد پیران ویسه و همسر اول سیاوش است. هنگامی که سیاوش به سرزمین توران پناهنده میشود، پیران برای رهایی او از تنهایی، به وی پیشنهاد ازدواج میدهد:
برادر نداری نه خواهر نه زن چو شاخ گلی در کنار چمن یکی زن نگه کن سزاوار خویش از ایران منه درد و تیمار پیش پس از مرگ کاووس ایران تُراست همان تاج و تخت دلیران تُراست14
پس از این مقدمات، پیران به معرفی دختر خود جریره میپردازد:
یکی دختری هست آراسته چو ماه درخشنده با خواسته نخواهد کسی را که آن رای نیست بهجز چهر شاهش دلارای نیست
سیاوش پس از شنیدن اوصاف جریره به ازدواج با او رضایت میدهد:
گر او باشدم نازش جان و تن نخواهم جز او کس ازین انجمن سپاسی نهی زین همی بر سرم که تا زندهام حق آن نسپرم15
پیران و همسرش گلشهر زمینة این ازدواج را فراهم میآورند و جریره را به خانة سیاوش میفرستند، و سیاوش با دیدن او از انتخاب خود خشنود میگردد. دوران وصال جریره و سیاوش بسیار کوتاه است زیرا بلافاصله پس از این ازدواج، پیران زمینة ازدواج سیاوش با فرنگیس، دختر افراسیاب، را فراهم میکند. در ادامة داستان دیگر از جریره اثری نمیبینیم تا آنجا که «فرود» به دنیا میآید. سیاوش به همراه همسرش فرنگیس به جانب چین میرود تا سیاوش گرد را بنا کند که خبر به دنیا آمدن «فرود» را به او میرسانند. نقش جریره در زندگی سیاوش در همینجا به پایان میرسد و حضور بعدی او در داستان پس از مرگ سیاوش دیده میشود. پس از کشته شدن سیاوش، جریره چنان داغدار و پریشان میشود که تنها به یک چیز میاندیشد و آن گرفتن انتقام خون سیاوش است. از این رو، چون از حملة سپاه ایران برای خونخواهی سیاوش آگاهی مییابد، دلاورانه فرزند را به کینخواهی پدر ترغیب میکند:
جریره بدو گفت کای رزمساز بدین روز هرگز مبادت نیاز برت را به خفتان رومی بپوش برو دل پر از جوش و سر پرخروش به پیش سپاه برادر برو تو کینخواه نو باش و آن شاه نو16
پس از آنکه فرود، در نتیجة کجاندیشیهای توس، با نیزة رُهام کشته میشود، جریره نیز از شدت خشم و ناامیدی بهگونهای رقتبار به زندگی خود پایان میدهد:
بیامد به بالین فرخ فرود یکی دشنه با او چو آب کبود دو رخ را به روی پسر برنهاد شکم بردرید و برش جان بداد17
چنانکه از فضای حُزنآمیز کلام فردوسی برمیآید، این نوع مرگ بدترین مرگی است که انسان میتواند تجربه کند. در دوران پهلوانی شاهنامه، جریره تنها کسی است که خودکشی میکند و این انتخاب تلخ نشانة عصیان بر همة تلخیها و ناملایماتی است که بر او گذشته است: «خودکشی جریره به مثابة نوعی اعتراض سهمگین به مناسبات موجود نظام اجتماعی و به تمامی گزندهای زندگی یک زن و تنهاییهای بیامانش میتواند بهحساب آید.»18 حضور جریره را در روایت فردوسی میتوان تنها در ازدواج با سیاوش، به دنیا آوردن فرود و مرگ خودخواستهاش دید. پدرش با توجه به اندیشههای سیاسی که در سر دارد، او را برای ازدواجی مقدر آماده میکند. سیاوش میتوانست همسر دلخواه او باشد، اما حضورش در زندگی جریره آنقدر کوتاه است که میتوان گفت در واقع هیچگاه برای او وجود نداشته است. جریره با از دست دادن سیاوش، تمامی آمال خود را در وجود فرود میریزد، اما او نیز همچون پدر نمیتواند خلأ روحی مادر را پر کند زیرا در نتیجة اشتباهی ناخواسته، به مرگی فاجعهآمیز دچار میگردد. دوران زندگی جریره، با همة شایستگیهایش، یک تراژدی پیوسته است زیرا این زن، بهرغم نیروی اراده و خردورزیاش، از همان آغاز قربانی تقدیر است و همسر و فرزند خود را یکی پس از دیگری از دست میدهد. در واقع، جریره قبل از اقدام به خودکشی هم بهنوعی در فضای شاهنامه مُرده است زیرا پدر، همسر، فرزند و حتی جامعة مردمحور اطرافش او را از دست دادهاند. حضور او در زندگی سیاوش آنقدر فرعی و کوتاه است که در هیچ منبعی جز شاهنامة فردوسی نیامده است.
فرنگیس فرنگیس دختر افراسیاب است و پیران برای پیشبرد مقاصد سیاسی در توران، ازدواج با او را به سیاوش توصیه میکند. سیاوش از این پیشنهاد دچار شرم و آزرم میشود، اما سرانجام به این وصلت تن میدهد. بدینگونه فرنگیس به همسری سیاوش درمیآید و با او در «گنگ دژ» به زندگی میپردازد. او زیبایی، درایت و فرهنگ را با هم در خود جمع دارد و در جانبداری از نیکی و عدالت و وفاداری به شوهر و خانواده از زنان نمونة شاهنامه است. او پس از کشته شدن سیاوش، بدون ترس و استوار، پدر ستمگر خود را به باد انتقاد میگیرد و رفتار اهریمنانة او را محکوم میکند. شاه نیز از ترس اینکه از سیاوش فرزندی به دنیا بیاید که موجب آزار او شود، به گرسیوز دستور میدهد فرنگیس را آنقدر بزند تا فرزند را به زمین بیفکند. فرنگیس با وساطت پیران از مجازات پدر نجات مییابد و در خانة او کیخسرو را به دنیا میآورد و به چوپانی میسپارد تا نسبت خود را فراموش کند. هنگامی که گیو پنهانی برای یافتن کیخسرو به توران میرود، فرنگیس نیز فرزند را در راه رسیدن به ایران همراهی میکند. در ایران، فریبرزِ کاووس (عموی کیخسرو) از او خواستگاری میکند و او نیز به اصرار رستم و کیخسرو، بنا به ملاحظات سیاسی، به همسری فریبرز درمیآید. از این پس، رسالت فرنگیس نیز چون جریره پایان مییابد و دیگر سخنی دربارة او نمیشنویم و تنها هنگام ناپدید شدن کیخسرو اطلاع مییابیم که او مرده است. حماسة ایران شخصیت فرنگیس را بهعنوان همسر و مادری نمونه عرضه میدارد. او تا آخرین لحظه به خاطرة سیاوش و خانوادة او وفادار میماند و در گرفتن انتقام سیاوش، لحظه به لحظه فرزندش را همراهی میکند. در میان تمامی زنانی که در این داستان هریک گوشهای از سرنوشت اندوهبار سیاوش را میسازند، فرنگیس جایگاه حساس و ویژهای دارد زیرا همسر خود را به سبب حیلهورزی عمو و بیخردی پدر از دست میدهد. در واقع، سیاوش قربانی ستم و حسد کسانی میشود که فرنگیس خویش آنهاست. فرنگیس پس از مرگ سیاوش فشار روانی زیادی را متحمل میشود زیرا شاهد جنگهای خونین در سرزمین پدر و همسرش است. او پدر، برادران و عمویش را در این نبردها از دست میدهد. بنابراین، همواره در عذاب روحی توانفرسایی بهسر میبرد. نقش فرنگیس در زندگی سیاوش از نقش جریره مهمتر است زیرا کیخسرو را بهعنوان نیروی ازبینبرندة پلیدی به دنیا میآورد. در واقع، سیاوش از قبل میداند که افراسیاب بهدست فرزند فرنگیس است که از بین میرود، و به همین دلیل در برابر مرگ دردناکی که به سویش میآید واکنشی نشان نمیدهد.
گلشهر گلشهر همسر خردمند و خردورز پیران ویسه است که همواره در پی اجرای دستورات همسر خود است. این زن نقشی بسیار منفعل در داستان دارد، اما کارهایی که انجام میدهد در جهت پیشبرد مصالح سرزمینش است و فردوسی از او با احترام ویژهای یاد میکند:
کجا بود کدبانوی پهلوان ستوده زنی بود روشن روان19
گلشهر همواره برای فراهم آوردن تدارکات همسرگزینی سیاوش تلاش میکند. اولین باری که وی در مسیر زندگی سیاوش ظاهر میشود زمانی است که دختر خود جریره را برای همسری شاهزاده آماده میسازد. بار دیگر گلشهر را در صحنهای میبینیم که فرنگیس را برای رفتن به نزد سیاوش آماده میکند. او به نزد فرنگیس میرود و او را از انتخاب پیران آگاه میسازد:
زمین را ببوسید گلشهر و گفت که خورشید را گشت ناهید جفت هم امشب بباید شدن نزد شاه بیاراستن گاه او را به ماه20
اما وظیفة گلشهر در اینجا پایان نمییابد، او باید تا آنجا که اندیشة پیران برای برقراری آشتی و عدالت در تکاپوست از تلاش بازنایستد. این بار پیران به او دستور میدهد فرنگیس را که باردار است و مورد خشم و غضب پدر قرار گرفته پنهان کند و از او مراقبت نماید:
چون آمد به ایوان به گلشهر گفت که این خوب رخ را بباید نهفت تو بر پیش این نامور زینهار بباش و بدارش پرستاروار21
او به مراقبت از همسر باردار سیاوش میپردازد تا اینکه پیران شبی در خواب سیاوش را میبیند که مژدة به دنیا آمدن فرزندش کیخسرو را به او میدهد:
سپهبد بلرزید در خواب خوش بجنبید گلشهر خورشید فش بدو گفت پیران برخیز و رو خرامنده پیش فرنگیس شو همی رفت گلشهر تا پیش ماه جدا گشته بود از بر ماه شاه بیامد به شادی به پیران بگفت که اینت به آیین خور و ماه جفت22
از اینجا به بعد دیگر از گلشهر نشانی نمیبینیم، گویی وظیفة او در اجرای فرامین پیران به پایان رسیده است.■
در شاهنامه زن دارای شخصیتی مستقل و خردمند است، همان گونه كه زرتشت به دخترش پورچیستا توصیه می كند با خرد خود بیندیش و ببین شخصی كه خواستگار توست شایسته ی توست یا نه؛ كتایون نیزعلی رغم مخالفت پدرش و سایر درباریان مبنی بر عدم ازدواج با گشتاسب از اقامت در دربار و سهم الارث صرف نظر می كند و با گشتاسب ازدواج می كند.
زن شاهنامه ناجی مرد در بسیاری از مشكلات است به طوری كه منیژه در آزادی بیژن نقش عمده ای ایفا می كند و اوست كه رستم و سپاهیان ایران را جهت آزادی بیژن راهنمایی می كند.
زن شاهنامه حتی در دفاع از مرز و بوم میهن نیز نقش دارد،گردآفرید را می شناسیم كه در هیبت مردانه مقابل سهراب ایستاد و سهراب آن زمان دریافت هماوردش زن است كه كلاه خُود او بر زمین افتاد.
اگر پارسا باشد و رای زن یكی گنج باشد پراكنده زن
این سروده نشان از احترامی است كه فردوسی خردمند برای بانوان قائل است.
در تاریخ ایران با زنانی برخورد می كنیم كه در راه میهن جنگیده اند مثل یوتاب و آرتمیس.
یوتاب به معنای درخشنده و پرفروغ،خواهر آریوبرزن،سردار دلیر داریوش سوم در جنگ با اسكندر بود.یوتاب فرماندهی بخشی از سپاهیان برادر را داشت كه در كوه های بختیاری راه را بر اسكندر بست و اگر یك روستایی راهی دیگر به اسكندر نشان نمی داد تا از آن جا شبیخون بزند،چه بسا اسكندر شكست می خورد.به هرحال یوتاب و برادرش آنقدر جنگیدند تا هر دو كشته شدند و نامی جاوید بر جای گذاشتند.
آرتمیس به معنای راست گفتار؛دریاسالار خشایارشا بود و در جنگ با یونان توانست با درایت شكست سختی بر یونانیان وارد آورد.تاریخ نویسان یونانی او را درمتانت،درایت و زیبایی سرآمد زنان روزگار می دانستند.
آرتادخت وزیر خزانه داری و امور مالی دولت ایران در زمان اردوان چهارم اشكانی بود و به گفته ی دیاكونوف خاورشناس بزرگ روس او مالیات را سروسامان بخشید و در اداره ی امور خطایی مرتكب نشد و اقتصاد را رونق داد.
در تاریخ ایران بسیارند چنین بانوان فرزانه ای كه خدمات ارزنده ای به میهن كرده اند و نوشته های مغرضانه ی برخی تاریخ نویسان یونانی در مورد بانوان ایرانی به كل جعلی است.
از خاطر دور نداریم كه در دنیا اولین مردمی بوده ایم كه روزی را برای گرامیداشت بانوان در نظر گرفته ایم.در ایران باستان پنجمین روز دوازدهمین ماه، روز گرامیداشت زمین بارور و همتای انسانی آن یعنی بانوان می باشد.
پینوشتها 1) ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه، چاپ مسکو، ج 3، تهران: ققنوس، 1378، ص 357. 2) همانجا. 3) ابومنصور ثعالبی، تاریخ ثعالبی (غرر الاخبارالملوک الفرس و سیرهم)، ترجمة محمد فضایلی، تهران: نقره، 1368، ص 116. 4) جلال خالقی مطلق، «نظری دربارة هویت مادر سیاوش»، سخنهای دیرینه، به کوشش علی دهباشی، تهران: نشر افکار، 1381. 5) از انواع ازدواج با محارم میتوان به ازدواج «اسفندیار و همای» در گشتاسبنامة دقیقی و ازدواج «بهمن و همای» در شاهنامة فردوسی اشاره کرد؛ رک. قدمعلی سرامی، از رنگ گل تا رنج خار، تهران: علمی و فرهنگی، 1378، ص 506. 6) مهرداد بهار، پژوهشی در اساطیر ایران، تهران: آگه، 1378، ص 195. 7) F. Justi, Iranisches Namenbuch, Berlin, 1963, p. 312. 8) شاهنامه، ص 360. 9) همان، ص 367ـ368. 10) همان، ص 368. 11) فدر (Phedr) تراژدی راسین (Racine) نمایشنامهنویس قرن هفدهم فرانسه است که در سال 1677 به رشتة تحریر درآمد. این حکایت در یونان قدیم رخ میدهد و ماجرای عشق فدر، همسر تزه امپراتور یونان، به پسرخواندهاش هیپولیت است. 12) جلیل دوستخواه، حماسة ایران، یادمانی از فراسوی هزارهها، تهران: آگه، 1380، ص 266. 13) ]باری[ دیگر افراسیاب کوشید. کی سیاوش به کارزار آمد؛ به بهانة سودابه ـ که زن کاووس سودابه بود ـ سیاوش به ایرانشهر باز نشد... (بندهش، بخش 18، بند 213، ص 140). 14) شاهنامه، ص 413. 15) همانجا. 16) همان، ص 539. 17) همان، ص 556. 18) مهری تلخابی، شاهنامه و فمینیسم، تهران: ترفند، 1384، ص 144. 19) شاهنامه، ص 417. 20) همان، ص 418. 21) همان، ص 454. 22) همانجا.
منابع و مآخذ:
شاهنامه. نسخة ژول مول. ناشر: شركت سهامي كتابهاي جيبي. چاپ دوم 1354.
شاهنامه. نسخه انتقادي تحت نظر ي . ا. برتلس (موسوم به نسخه روس) چاپ دوم مسكو 1966.
شاهنامه. بر اساس نسخه چاپ مسكو. بكوشش سعيد حميديان انتشارات قطره چاپ چهارم 1376.
