بعد از 12 سال به روستايمان سادات آباد ( دره عثمان )  رفتم خانه ي قديمي و با صفاي پدر بزرگم را ديدم كه مخروبه اي شده بود  با اشك چشم در این خرابه که زادگاه همه ی خاطرات ما بود لحظه ای نشستم و اين دلنوشته ها را نوشتم:

 

 

 

 

 

 رویای کودکی

 

 

در دل مخروبه

مي نشينم حيران

غرق در غصه و غم

اين همان خانه ي رؤيايي ماست

خانه ي خاطره ي كودكي ام

با حياط گلي و نرده هاي چوبي

بغض در عمق وجودم جاريست

چشم را مي بندم

كه نبينم كه چه شد

حاج علي بابايم

پيرمردي كه دلي داشت چنان دشت وسيع

و همه عمر پراز زحمت او

بود از پينه ي دستش پيدا

ياد كوچك ننه ام باد به خير

آن زن مرد صفت

كه دلي داشت چو كوه

سخت اما سرسبز

و پر از شور و اميد

چشم را مي بندم

مي برد اسب خيال باز تا كودكي ام

مي رسيديم از شهر

با هزاران اميد و دلي پر از شوق

باز فرياد ننه در هوا مي پيچيد

حاج علي زود بجنب

بچه ها آمده اند

ننه قربان قد و بالاشان

گوسفندي كن ذبح

برو از باغ كمي ميوه بچين

هلويي انگوري

گردو و بادم و سيب

قد و بالاي مرا مي سنجيد

شده اي وه چه بزرگ نوه ي كوچك من

دست هاي زبرش

كه جهاني زحمت

در دلش پنهان بود

بر سرم مايه ي آرامش بود

پسرم زود بدو تا چشمه

كوزه اي آب بيار

آب پاشي حياط

كه شميم نم آن

آبرو از گل و ريحان مي برد

چه صفايي كه نداشت...

آغلي از رمه لبريز و پر از شور و حيات

شير مي دوشيدم

پيش كوچك ننه ام

با زبان شيرين درد دل مي گفتم

ناله ي مرغ و خروس

و تنوري بس گرم

بوي نان بوي صفا

در فضا جاري بود

بر لب داغ تنور مي نشستم با شوق

و ننه با رخ سرخ از گرما

نان برايم مي پخت

چهره اش خندان بود

نان و لبخند ننه زيبا بود

مي كنم باز دو چشم

حاج علي بابا كو ؟...

سرد و آرام همين نزديكي است

در همين قبرستان كه كنار اينجاست

و چه سخت است ببيند اينجا

شده يك تل خراب

و دو چشمش نگران است هنوز

كه اجاقش سرد است

و تنورش خاموش

آغلش خالي و مخروبه شده

و صداي مهمان

نيست در صحن و حياطش جاري

داشت او پنج پسر

و اميدش اين بود

پس از او خانه اش آباد شود

نه كه گردد مخروب

حاج علي روحت شاد!...

 

تا تو بودي هرگز

برگي از باغ نشد زرد ولي

بعد تو باغ نماند

و چه شد دارستان !

ميوه ي حسرت از اين باغ فقط بايد چيد

حاج علي روحت شاد!...

باورم نيست تو اينجا خفتي

تو كه يك لحظه نبودي آرام

و شنيدم مرگت

عصر يك روز پر از زحمت بود

 

و ننه كوچك ما

چه مصيبت كه كشيد

شير زن مرد صفت

كه همه اهل دهات

داشتند حرمت او

هر زن آبستن

به اميد هنر دستانش

دست بر دامن او

بود ماماي سه نسل

و همه از زحماتش مديون

دست پختش همه جا ورد زبان

شد زمينگير ولي آخر عمر

گريه مي كرد كه من سر بارم

به خدا بازي تقدير عجب نامردي است

و عجب بود كه ده سال چنين عمر نمود

و چه آرام از اين دنيا رفت

 

و پس از او پدرم سيدي نوراني

صبر ايوب خدا داده بدش

و عجب زندگي سختي كرد

و فلك رفتن او سخت گرفت

گرچه از علم و كتاب بهره اي هيچ نداشت

ليك مرد عمل و عرفان بود

و نصيحت هايش بود آويزه ي گوش

و هميشه مي گفت:" مهرباني با خلق "

و تمام عمرش مور از دست وي آزار نديد

آه سيد احمد به خدا روحت شاد

مثل تو مادر اين دهر نزاد

روز تشييع تنش

محشري برپا بود

همه جا دشمن و دوست ذكر خيرش گفتند

كه تمام عمرش دشمني هيچ نداشت

راز لبخند لبش كس نشناخت

درد و غم را به دلش جا مي داد

و تبسم بر لب كوهي از مهر و صفا

هركجا تعزيه اي برپا بود

پدرم نقش علي اكبرداشت

چهره ي جذابش بود زيبا و برازنده ي نقش

عاشق ذكر علي اكبر بود

و فقط نام حسين زير و رويش مي كرد

و زمان دفنش

بسته بودند به پيشاني او پارچه اي

كه بر آن نام علي اكبر بود

 

مي شوم خيره به عمق آفاق

وشفق شعله ي غم به دلم مي پاشد

غم عالم به دلم مي ريزد

اشك خون بايد ريخت

مي شوم غرق در اين فكر و خيال

كه پس از رفتن من

چه به جا مي ماند؟!...

 

 

 السلام عليك يا ابا صالح المهدي(عج)

  

دوباره جمعه غروب است  باز دل تنگ است                و چشم منتظران با شفق به يك رنگ است

 

شنيده ام تو هم از انتظار لبريـــــــــــزي                      هزار شكر دلــــــم با دلت هماهنگ است

 

دوباره قصه ي ناز و نيـــــاز در عشق است                  به هر كجا برويم آسمان همين رنگ است

 

دوباره اسم تو مي آيد و زبان گنگ است                    دوباره شعر من آشفته قافيه تنگ است

 

نه شعر من كه به وصفت گل هميشه بهار                   كميت حافظ و سعدي و صائبم لنگ است

 

به( خلوت) دل ما حاضري خدا را شكـــر                       چه غم كه فاصله هامان هزار فرسنگ است

 

دوباره حس غريبي به سينه ام گل كرد                        دوباره جمعه غروب است باز دل تنگ است

                          

                                                     سيد امير عربي (خلوت)

  

 

 

 

مثنوی چفیه

 تقدیم به روح همه ی شهدا

 

بازدل ازغصه ها خون گشته است

بارغم ازصبرافزون گشته است

 

حال دل امشب هوایی گشته باز

جبهه ای وکربلایی گشته باز

 

چفیه ام همرازوهمدرد من است

یادگار روزآورد من است

 

چفیه غیرت کن گریبان پاره کن

زخمهای کهنه ام را چاره کن

 

مدتی زخم تنم را بسته ای

زخم دل بربند گرچه خسته ای

 

شاهدی بر غربت مردان مرد

برغریب شهر و شیران نبرد

 

محرم راز و نیازم بوده ای

فاش گویم جا نمازم بوده ای

 

یاد آن روزی که در مجنون مست

می زدی بر گردنم مردانه دست

 

چفیه دیگر بویی از ایثار نیست

کس علی این زمان را یار نیست

 

حیله ها با نام قانون می کنند

قلب رهبر را پر از خون می کنند

 

بر ولی امر دوران تاختند

نام آن اصلاح قانون ساختند

 

نیست اصلاحات و ویرانی است این

آری اصلاحات شیطانی است این

 

ای که بد خواه و دورو با رهبرید

بی تعارف از منافق بدترید

 

ننگ و ذلت بر شما بی دردها

ای نمک نشنا س ها نامردها

 

تشنگی و جنگ می دانید چیست؟

حاج همت هیچ می دانید کیست؟

 

سوزش ترکش چه می دانید چیست؟

حاج زین الدین نمی دانید کیست

 

چشمتان با خاک جبهه آشناست

هیچ می دانید فکه در کجاست؟

 

طعم بی خوابی چشیده اید هیچ؟

پیکـــــر صدپاره دیده اید هیچ؟

 

تاکنون مرگ بــــــــرادر دیده اید؟

پیکر بی دست و بی سر دیده اید؟

 

با تفگ و جنگ و خون بیگانه اید

شیر لیکن شیـــــــــر کنج خانه اید

 

چونکه بانگ جنگ آمد در میان

گوشه ای کردید جان خود نهان

 

لیک اینک لاف قانون می زنید

دم ز اروند و ز مجنون می زنید

 

با شمایم با شما عیارها

با شما فرصت طلب کفتارها

 

سفره تان از خون ما رنگین شده

ملکتان از زخم ما آذین شده

 

پستتان مدیون آن جانبازی است

نی جوابش مکر و حقه بازی است

 

شهر شهر بی خدایی گشته است

آه چفیه شیمیایی گشته است

 

چشم ها می سوزد از دود گناه

یوسف عفت درافتاده به چاه

 

مالک اشترهایمان پرپر شدند

نخل هامان سربه سر بی سر شدند

 

باز همراز علی جز چاه نیست

از غم و خون دلش آگاه کیست

 

چشم بگشایید هان ای شیعیان

در گلو دارد علی صد استخوان

 

آه مگذارید علی تنها شود

همدم چاه و دل شب ها شود

 

یادمان باشد که ما خون داده ایم

یک بیابان بید مجنون داده ایم

 

عهدها ما با شهیدان بسته ایم

آری آری عهد را نشکسته ایم

 

یادمان باشد پیام آفتاب

دست نا اهلان نیفتد انقلاب

 

 سید امیر عربی (خلوت)